یار مهربان
نحوه افکار و اندیشه های انسان طوری است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب، پایه ی اندیشه ها و افکار او را بر مبنای جدید و یا مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی، مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد. "انیشتن" 

سؤال اوّل : اگر فرزندتان که به تازگی حرف زدن یاد گرفته (فی­ المثل در سن 2 سالگی) از شما به عنوان یک کتابدار پدر بپرسد که بابا جون ! باباجون! تو چی کاله­ ای (تو چی کاره ­ای) ؟ چگونه عکس العمل نشان می­دهید؟

الف) خودم را به خواب می­زنم !

ب) مانند سخنگوی ... ( این قسمت از گزینه در اثر شفاف­ سازی قابل رؤیت نیست ) فوراً همه چیز را تکذیب کرده و با اندکی مهرورزی از نوع مالشی او را روانة اتاق خواب می­کنم!

ج) حرف را عوض کرده و می­گویم: یکی من یکی تو!

د) گزینة الف، ولی اگر جواب نداد و بچه سمج بود گزینة ب.

 

سؤال دوّم ( ویژة برادران) : اگر شما به عنوان یک کتابدار مرد مشاهده کنید که در کتابخانة محلّ کارتان یکی از خواهران حاضر در سالن مطالعه در وضع خیلی بدی بوده و خیلی بدحجاب است، چه می­کنید؟

الف) ابتدا یک نسخه از کتب مرجع را که دارای ضخامت کافی است انتخاب کرده و بالفور بر سرش می­کوبم، سپس اگر وقت شد او را توجیه و ارشاد می­کنم!

ب) دو دستانم را در دو جیب کتاب کرده و به سمت وی رفته و کشان­کشان او را به بیرون هدایت می­کنم، در صورت لزوم برای حمل و نقل وی از چرخة کتاب هم استفاده می­کنم!

ج) وی را به مخزن ترجیحاً بستة کتابخانه برده و با آلاتی چون کتاب­گیر(فرازه یا همون استخون)، کپسول آتش­نشانی، کتب مرجع دارای ضخامت کافی، قفسه­ های ریلی ( در صورت وجود ) وی را کاملاً توجیه و ارشاد می­کنم!

د) برای اینکه سکوت کتابخانه مختل نشود تلفن وی را (ترجیحاً موبایل) اخذ کرده و بعداً به صورت تلفنی وی را توجیه و ارشاد می­کنم!

 

سؤال سوّم ( ویژة خواهران) : اگر شما به عنوان یک کتابدار زن بخواهید به یک بدحجاب تذکّر دهید به او چه می­گویید؟

الف) خواهر جان! موهایتان را از منطقة نشر و پخش، سه سانتی­متر بدهید تو، تا اینقدر پسرها به شما رفرنس ندهند!

ب) وضعت رو یه خورده مرتّب کن جانم ! اینجوری که پسرها با دیدن شما هنگ ( Hang ) می­کنند !

ج) آخه عزیز من این چه وضعیه واسة خودت درست کردی؟! اگه یه خورده BP (کتب اسلام و عرفان) می­خوندی وضعت این نبود که! حالا BP نه لااقل DSR (کتب تاریخ آسیا و ایران) بخون تا بی­هویّت نشی!

د) عزیز من! به نظر تو آدم باید مثل یه اپک (OPAC ) ( فهرست رایانه ای کتابخانه ها ) باشه تا همه بهش نظر داشته باشن؟ یا نه، خانم خوبی مثل تو باید مثل یه سند محرمانه توی بایگانی بمونه تا همه واسه دیدنش سر و دست بشکونن، ها؟! کدومش به نظرت بهتره؟ از ما گفتن بود!

 

سؤال چهارم : اگه لازم باشه تا شما به عنوان یه کتابدار به شدّت با یک مرد یا زن بدحجاب برخورد کنید، چی می­گید؟

الف) عامه­پسندی تا کی؟ بالاخره کی می­خوای کمی علمی- پژوهشی یا لااقل علمی- ترویجی بشی؟ هان؟

ب) ای بی­هویّت! ای جلدسفید! آدم چشم سفید باشه ولی جلد سفید نباشه!

ج) آخه این دیگه چه وضعیه که واسه خودت درست کردی؟! کرم کتاب !

د) امثال شما رو باید از جامعه وجین کرد و ریخت توی آب !

 

سؤال پنجم : اگر کتابداری را مشاهده کردید که در حال کلنگ زدن به یک دیوار است چه فکری دربارة او می­کنید؟

الف) احتمالاً کارآموزی 1 را به تازگی گذرانده و در اثر فشار کار مشاعرش را از دست داده است !

ب) ممکن است درس «ساختمان و تجهیزات کتابخانه» را به تازگی پاس کرده و احساس بنّا بودن به وی دست داده !

ج) به صورت وی دقیق نگاه می­کنم! اگر رئیس سابق معلوم­الحال کتابخانة ملّی بود، احتمالاً در حال تخریب دیوار بی­اعتمادی میان ایران و آمریکاست !

د) ممکن است رئیس یک کتابخانه باشد که در حال افتتاح کتابخانة مذکور است، لیکن از فرط سواد و خلاقیّت، قیچی کردن روبان در مراسم افتتاحیه را با مراسم کلنگ­زنی اشتباه گرفته است !

 

سؤال ششم : اگر کتابداری را مشاهده کردید که در وسط تابستان بخاری را روشن کرده و به شدّت خود را به بخاری چسبانده است، چه فکری دربارة او می­کنید؟

الف) احتمالاً به تازگی فارغ­التحصیل شده و در اثر گذراندن واحدهای بسی بی­ربط به کلّی مشاعرش را از دست داده است !

ب) ممکن است به تازگی شعر « زمستان » اخوان ثالث را خوانده و جوگیر شده است!

ج) باز هم به صورت وی دقیق نگاه می­کنم! اگر رئیس سابق معلوم­الحال کتابخانة ملّی بود، احتمالاً در حال ذوب کردن یخ­ روابط میان ایران و آمریکاست!

د) ممکن است طنزهای یاشار الدوله خراسانی را خوانده باشد و مبتلا به زکام شده است!

 

سؤال هفتم : اگر کتابدار نمی­شدید دوست داشتید چکاره بودید؟

الف) ملوان انگلیسی معلوم­الحال !

ب) ارشادگر و توجیه­گر خلق­الله !

ج) اغذیه­فروش نمایشگاه کتاب !

د) شهرام جزایری !

[ ۱۳٩۳/۱/٧ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

وقتی تو از سفر برسی عید می شود
دنیا دوباره صاحب خورشید می شود
چشمان روشنت که طلوعی دوباره کرد
دلها پر از تجلی توحید می شود
با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان
پیمان عشق و عاطفه تجدید می شود
از چشم خیس گریه کنان شهید عشق
با بوسه ای به راه تو تمجید می شود
یک عمر نوکریِ در خانه حسین
با یک نگاه لطف تو تایید می شود
آقا طواف مرقد خاکی مادرت
وقتی که چشم های تو تابید، می شود
این جمعه ها عزای مرا جار می زنند
برگرد با رسیدن تو عید می شود

یوسف رحیمی

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

1- همه چیز چون بسیار شود خوار و ارزان گردد ، مگر علم و دانش که هر چه بیشتر شود عزیزتر باشد.


2- جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می یابد که خواندن ، کار روزانه اش باشد.

3- کتاب معلمی است که بدون عصا و تازیانه ما را تربیت می کند.

4- کتابِ خوب در حکم رفیق خوب است.

5- کوشش برای کسب دانش نخستین و یگانه پایه ی فضیلت است.

6- همه ی اندیشه و گفتار و کردار نیک نتیجه علم و معرفت است و همه ی اندیشه و گفتار و کردار زشت ثمره نادانی.

7- اطاقِ بدون کتاب مانند جسم بی روح است.

8- اگر مادر نباشد جسم انسان ساخته نمی شود واگر کتاب نباشد روح بشر پرورش نمی یابد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.

یادمان باشد که : هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد، عفونت است.

یادمان باشد که : در حرکت همیشه افق های تازه هست.

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم.

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند،

یادمان باشد که: دلی نو بخریم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/۳ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مریم ]
تقدیم به :
همه کتابدارها
ای وای که چقدر پسری صاف ساده ام که گوش به حرف کتابگذار بزرگ داده ام
آخر چه رشته ایست که من در آن شده ام قبول بعد از نبَرد سخت و شکاندن دو شاخ غول؟
بعد از تمام آن همه شبهای بیدارکشی آیا سزد که چنین نفله و بیچاره شی ؟
آخر بگو چه خبط و خطائی سر بزد ز من کاین رشتهء زپرتی عاقبت شده سهم من ؟
این رشته ای که چو غولی کوچک است و بی شاخ و دم از ترس کوچکیش دست و پای خویش کرده ام
حسم بگویدم که گشته ای واقعا تباه دیگر نیاید هیچ ز دستم به جز کشیدن آه
هرگز نبخشمت که تقصیر باشد به گردنت با این نبوغ تو در انتخاب رشته کردنت
فرداش چون بشد خواهرم بگفت بیا پیشم بشین هم نصیحت من بشنو نه ان و این
آگاه باش و بدان که رشته ات بهترین رشته است هر کس به غیر از این به تو گوید حرف مفت گفته است
گر فکر علم و سواد و به دنبال دانشی این رشته یاریت کند که عالم بشی
گر فکر پول و مول و به دنبال شهرتی آنگه نزیبدت بدرنگی به یک ساعتی
یک رشته دگر برو که بود پر طماق شاید دگر نحرصی و از آن به بعد شوی تو چاق
دیگر توئی و تلاش و کوشش و همتت گر سعی کنی همه چیز بیاید به خدمتت
رو فکر علم و سواد باش و فهم و فرزانگی و رنه به غیر از این همه بود فکر دیوانگی
از تو بخواهم ای نوگلم یکی نه چیز دگر تنها بخوان و بخوان و حال آن خوب ببر.
کتابگذار اعظم
[ ۱۳٩٢/٩/۱٧ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت .
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

 

              از غافلان مُحرم مرا جدا کنید

                                 پروانه‌های روز دهم را صدا کنید

       چیزی دگر به شهادت مولا نمانده است

                             هیأت که می‌روید مرا هم دعا کنید

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

از آنجایی که ما  – خودمان – اهل مطالعه ایم ماشالله … نتوانستم از کنار این مسأله بی‌تفاوت عبور کنم.یک کیلو گوشت – به این گرانی – از یک کتاب خوب ارزانتر است. پس کتاب با ارزشتر از شکم است.

به گزارش مرکزی دیلی و به نقل از مرکزی نیوز ،جواب کتاب چیست ؟ به شرح زیر است .

کتاب یکی از چیزهای خوب است. یار مهربان است. ده تای آن شاید بشود پنج شش کیلو!

کتاب را باید بخریم و توی کتابخانه بگذاریم، اسباب بازی که نیست.

کتاب خیلی با ارزش است. یک کیلو گوشت – به این گرانی – از یک کتاب خوب ارزانتر است. پس کتاب با ارزشتر از شکم است.

کتاب سه جور است. نازک، کلفت، چند جلدی. کتاب نازک را می‌توانیم لوله کنیم ولی کتاب کلفت را نمی‌توانیم. کتاب چند جلدی را هم هیچ کاریش نمی‌شود کرد. کتاب جیبی از همه بهتر است چون آدم می‌تواند از توی اتوبوس بردارد بگذارد توی جیبش و پیاده شود!

کتاب، یکجورش هم ای-بوک است که می‌توان دانلودش کرد. اما دانلود کتاب اصلاً حال نمی‌دهد. دانلود آهنگ بیشتر حال می‌دهد. چون آدم آهنگ را بعد از دانلود گوش می‌دهد.

کتاب بهترین هدیه است اما بهترترین نیست. چون ما وقتی گلدان بلوری و پارچ و استکان فرانسه هدیه می‌گیریم (خانمها می‌گیرند) بانک هدیه در منزل درست می‌شود و می‌توانیم هر وقت مراسم تولد یا عیادت دیگری می‌رویم (خانمها می‌روند) یک هدیه از بانک هدیه برداریم ببریم (بردارند ببرند) ولی خوبیت ندارد آدم کتاب ببرد. کتاب را جایزه هم می‌شود داد. این سنت باعث تشویق بچه مردم به کتابخوانی می‌شود. مثلاً من خودم “حسنی ناقلا و الاغ بلا” را توی مدرسه جایزه گرفته‌ام که باعث تشویقم شده است.

جواب کتابخوانی یعنی چه ؟

کتابخوانی یعنی اینکه ببینیم ما چقدر کتابخوان هستیم. برای اینکه ببینیم ما چقدر کتابخوان هستیم باید ببینیم ما چه کتابخانه گنده‌ای داریم! کتابخانه من دو متر در یک و هفتاد است. چهار طبقه است. دو تا هم کمد در دار در پایینش دارد که کلیدش دست خودم است! رنگش هم قهوه‌ای سوخته است.

اما بغلهایش رنگ ندارد و وروجک آن قسمت را خط خطی کرده. اما این دلیل نمی‌شود که کتابخانه من گنده نیست. من یک مقدار کتاب هم چپانده‌ام توی جعبه موز و تی‌تاب و توی پستو چیده‌ام روی هم. فلذا پستو هم کتابخانه من حساب می‌شود.

آدم باید کتابخانه‌اش گنده باشد و از چوب گردو باشد. مثلاً علما کتابخانه‌شان خیلی گنده است و از چوب گردو است! اما من یک عکس از علامه طباطبائی (ره) دارم که کتابهایش را کنج دیوار چیده روی هم.

پس ما باید فرهنگ کتابخوانی را رواج بدهیم!

ما باید در مسابقه کتابخوانی شرکت کنیم ولی نباید پاسخنامه مسابقه را به تعداد افراد خانواده بگیریم و ببریم توی مسجد از روی دست یکی پر کنیم.

همینطور ما باید کتاب امانت بگیریم اما عکس‌هایش را نباید با کاتر در بیاوریم.

ما باید خیلی کتابخانه برویم (تذکر: عزیز من! روی میز کتابخانه که برای تمرین چشم و ابرو کشیدن نیست).

ما برای ترویج کتابخوانی، در طول سال باید نمایشگاه کتاب داشته باشیم. در نمایشگاه کتاب ما باید چشمهایمان را درویش کنیم!

[ ۱۳٩٢/۸/۱٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
ابزار پرش به بالا