یار مهربان
نحوه افکار و اندیشه های انسان طوری است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب، پایه ی اندیشه ها و افکار او را بر مبنای جدید و یا مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی، مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد. "انیشتن" 

آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت .
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

 

              از غافلان مُحرم مرا جدا کنید

                                 پروانه‌های روز دهم را صدا کنید

       چیزی دگر به شهادت مولا نمانده است

                             هیأت که می‌روید مرا هم دعا کنید

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

از آنجایی که ما  – خودمان – اهل مطالعه ایم ماشالله … نتوانستم از کنار این مسأله بی‌تفاوت عبور کنم.یک کیلو گوشت – به این گرانی – از یک کتاب خوب ارزانتر است. پس کتاب با ارزشتر از شکم است.

به گزارش مرکزی دیلی و به نقل از مرکزی نیوز ،جواب کتاب چیست ؟ به شرح زیر است .

کتاب یکی از چیزهای خوب است. یار مهربان است. ده تای آن شاید بشود پنج شش کیلو!

کتاب را باید بخریم و توی کتابخانه بگذاریم، اسباب بازی که نیست.

کتاب خیلی با ارزش است. یک کیلو گوشت – به این گرانی – از یک کتاب خوب ارزانتر است. پس کتاب با ارزشتر از شکم است.

کتاب سه جور است. نازک، کلفت، چند جلدی. کتاب نازک را می‌توانیم لوله کنیم ولی کتاب کلفت را نمی‌توانیم. کتاب چند جلدی را هم هیچ کاریش نمی‌شود کرد. کتاب جیبی از همه بهتر است چون آدم می‌تواند از توی اتوبوس بردارد بگذارد توی جیبش و پیاده شود!

کتاب، یکجورش هم ای-بوک است که می‌توان دانلودش کرد. اما دانلود کتاب اصلاً حال نمی‌دهد. دانلود آهنگ بیشتر حال می‌دهد. چون آدم آهنگ را بعد از دانلود گوش می‌دهد.

کتاب بهترین هدیه است اما بهترترین نیست. چون ما وقتی گلدان بلوری و پارچ و استکان فرانسه هدیه می‌گیریم (خانمها می‌گیرند) بانک هدیه در منزل درست می‌شود و می‌توانیم هر وقت مراسم تولد یا عیادت دیگری می‌رویم (خانمها می‌روند) یک هدیه از بانک هدیه برداریم ببریم (بردارند ببرند) ولی خوبیت ندارد آدم کتاب ببرد. کتاب را جایزه هم می‌شود داد. این سنت باعث تشویق بچه مردم به کتابخوانی می‌شود. مثلاً من خودم “حسنی ناقلا و الاغ بلا” را توی مدرسه جایزه گرفته‌ام که باعث تشویقم شده است.

جواب کتابخوانی یعنی چه ؟

کتابخوانی یعنی اینکه ببینیم ما چقدر کتابخوان هستیم. برای اینکه ببینیم ما چقدر کتابخوان هستیم باید ببینیم ما چه کتابخانه گنده‌ای داریم! کتابخانه من دو متر در یک و هفتاد است. چهار طبقه است. دو تا هم کمد در دار در پایینش دارد که کلیدش دست خودم است! رنگش هم قهوه‌ای سوخته است.

اما بغلهایش رنگ ندارد و وروجک آن قسمت را خط خطی کرده. اما این دلیل نمی‌شود که کتابخانه من گنده نیست. من یک مقدار کتاب هم چپانده‌ام توی جعبه موز و تی‌تاب و توی پستو چیده‌ام روی هم. فلذا پستو هم کتابخانه من حساب می‌شود.

آدم باید کتابخانه‌اش گنده باشد و از چوب گردو باشد. مثلاً علما کتابخانه‌شان خیلی گنده است و از چوب گردو است! اما من یک عکس از علامه طباطبائی (ره) دارم که کتابهایش را کنج دیوار چیده روی هم.

پس ما باید فرهنگ کتابخوانی را رواج بدهیم!

ما باید در مسابقه کتابخوانی شرکت کنیم ولی نباید پاسخنامه مسابقه را به تعداد افراد خانواده بگیریم و ببریم توی مسجد از روی دست یکی پر کنیم.

همینطور ما باید کتاب امانت بگیریم اما عکس‌هایش را نباید با کاتر در بیاوریم.

ما باید خیلی کتابخانه برویم (تذکر: عزیز من! روی میز کتابخانه که برای تمرین چشم و ابرو کشیدن نیست).

ما برای ترویج کتابخوانی، در طول سال باید نمایشگاه کتاب داشته باشیم. در نمایشگاه کتاب ما باید چشمهایمان را درویش کنیم!

[ ۱۳٩٢/۸/۱٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ]
1- یارو نه درس خونده؛ نه شغلی داره؛ نه ماشینی... خلاصه هیچی نداره؛ ازش می پرسی ازدواج کردی؟ با اعتماد به نفس میگه هنوز دم به تله ندادم! لامصب تو خودت تله ای!

2- تا حالا دقت کردین یکی از سرگرمی های خاص مردم اینه که وقتی از مطب دکتر میان بیرون، حساب کنن ببینند این دکتره روزی چقدر درآمد داره.

3- امروز سوار یه تاکسی شدم کولرش روشن بود، می خواستم سرمو بچسبونم به شیشه و از خوشی گریه کنم!

4- رفتم از دکه روزنامه بخرم یه زنه اومده میگه آقا ببخشید آدامس موزی دارید؟ مرده یه آدامس موزی بهش داده، زنه میگه نه یه طعم دیگشو میخوام!

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۸/٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
ابزار پرش به بالا