داستان حکمت آموز

انیس کنج تنهایی

روزی ابوعلی سینا، فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی، در خانه­اش نشسته بود و یکی از کتابهای افلاطون، دانشمند یونان باستان، را با لذت می­خواند. او چند سال به دنبال این کتاب گشته بود تا سرانجام آن را به دست آورده بود و عجله داشت تا هرچه زودتر همه آن را بخواند. هر قدر کتاب را بیشتر می­خواند، لذت بیشتری می­برد و کنجکاویش برای خواندن بخشهای بعدی آن بیشتر می­شد. در همین موقع، ناگهان در خانه باز شد و یکی از همسایگان، قدم در خانه گذاشت و با دیدن ابوعلی سینا که در حال مطالعه بود، پرسید: همسایه عزیز! چرا تنها نشسته­ای؟

ابوعلی سینا که رشته افکارش پاره شده بود و از ورود ناگهانی همسایه، احساس ناراحتی می­کرد، آهی کشید و پاسخ داد: تا این لحظه تنها نبودم و با دوست خوبی مانند این کتاب نشسته بودم، اما حالا که تو آمدی تنها شدم.ناراحت

/ 2 نظر / 13 بازدید
حمید توکلی

سلام خداقوت زیبا و خواندنی ایست. تبریک میگم امیدوارم تو عرصه فضایی مجازی موفق باشید. البته حدس میزنم که شما یک یا دو یا سه باشید!!!!!!!!!!!

حمید توکلی

سلام . با افتخار لینک میشوید . در اسرع وقت با نام " یار مهربان"